+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط فدا
|
امروز کلاس نرفتم! حالم از کلاس به هم می خوره واسه سومین بار باید می رفتم سر یه کلاس!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط فدا
|
دوس ندارم حرف بزنم فقط نگاهت می کنم!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط فدا
|
دیشب به قدری خسته بودم که رو پاهام بند نمی شدم. دستام درد می کرد! فقط تونستم بنویسم تا خوابم ببره!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط فدا
|
دیگه گریه نمی کنم، جدیدن اشکام گوله میشن گوشه چشم پایین هم نمیان! فکر کنم دارم تبدیل می شم به فیلسوف. همینطور حرفه که سرازیر میشه این تو منم سر ریز می کنم هر چند وقت یه بار می نویسم!
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط فدا
|
اگه بهت نزدیک بودم حتماً یه جلد ازش رو واست میفرستادم! نمی تونم صبر کنم که بعدا بخونی! قشنگ بود و تاثیر گذار! - خداحافظ گری کوپر- رومن گاری
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فدا
|
تمومش کردم، همین امروز! بد نبود اما نمی دونم چرا هر وقت تو دستم میگرفتم حس عجیبی دارم، مخلوطی از دل تنگی. آدم فکر می کنه که خیلی طول می کشه تا بخونیش اما زیاد وقتم رو نگرفت اصلا نفهمیدم که چطور تموم شد!
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط فدا
|
اون داخل، یه حفره اس که بهش افتخار می کنم! جاش خالیه تا خودش بیاد پرش کنه!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط فدا
|
سبک شدم! خیلی سبک! بازم ممنون که هستی! حس می کنم که می تونم بپرم تا اون بالا هم بپرم!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط فدا
|
تو رو با تمام نشونه هات تو زندگیم میخوام! هیچ کدوم رو حذف نمی کنم! میخوام همیشه جلو چشام باشی!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط فدا
|
نمی دونم چند روز از قرارمون گذشته یعنی نمی خوام بشینم حساب کنم اما حس می کنم که خیلی ساله که منتظرم سر بیاد!

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط فدا
|
همین الان حذف و اضاف کردم. با همین دستای خودم ۶ واحد رو حذف کردم

به نشانه اعتراض فردا نمی رم دانشگاه!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط فدا
|
نمی دونم چرا از صبح که از خواب پا شدم این می اومد توی ذهنم!
در فراسويِ مرزهايِ تنات تو را دوست ميدارم
آينهها و شبپرههايِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهيِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
*
در فراسويِ مرزهايِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندامها پايان ميپذيرد
و شعله و شورِ تپشها و خواهشها
بهتمامي
فرومينشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را واميگذارد
چنانچون روحي
که جسد را در پايانِ سفر،
تا به هجومِ کرکسهايِ پاياناش وانهد...
*
در فراسوهايِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهايِ پرده و رنگ
در فراسوهايِ پيکرهايِمان
با من وعدهي ديداري بده.
( احمد شاملو)
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط فدا
|
امروز همش خواب بود و در دیوار نگاه کردن!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط فدا
|
دلم شور افتاد یهو! البته تنگ هم هست!
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط فدا
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط فدا
|
سه چیز منو یاد تو میندازه!
نت
دفتر
موبایل
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط فدا
|
ممنون
ممنون
ممنون
ممنون
ممنون
ممنون
ممنون که بودی!
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط فدا
|
خسته ام.از سر تا نوک پاهام درد می کنه! میخوام بخوابم چشام بسته نمی شه!
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط فدا
|
امروز تا مرز اخراج از دانشگاه رفتم و برگشتم!
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط فدا
|
موبایل رو خاموش نمی کنم اما دیگه دستم نمی گیرم جایی نمی برم!
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط فدا
|
من گفتم خداحافظی نمی کنم! سر حرفم هم هستم!
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط فدا
|
حسرت یه سلام رو تو دلم گذاشتی!
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فدا
|